یکی بود،
یکی نبود
و من در میمهای نام تو
به دنبال کسی بودم
که نبود
آذر ۸۸
+ 20:38 نوشته های مریم ملک دار
از خودم میترسم...
از خودم وقتی بیتفاوتام و خونسرد، میترسم...
از خودم وقتی نه به دست آوردن چیزی خوشحالام میکند و نه از دستدادن چیزی غمگینام، میترسم...
میترسم از خودم...
وحشیتر و بیرحمتر و بیانصافتر و بیخودتر از همیشه میشوم با خودم، وقتی از خودم میترسم...
پینوشت:
هی نگو. هی نگو « به دستهایت خیانت کردهای. این دستهای کشیده باید پیانو بنوازد. باید دف بنوازد. باید شعر بنویسد. باید برقصد و باید...» میدانم. تو دیگر هی نگو. باشد؟
+ 22:58 نوشته های مریم ملک دار
... عجله کردیم
زود بزرگ شدیم
وگرنه آن بالا
هیچ میوهای
روی هیچ شاخهای
منتظر دستان رسیدهی ما نبود
به مرگ بگو:
بیا برگردیم
هوا اینجا
زود تاریک میشود...
پینوشت:
دیگر دستم نمیرود اینجا چیزی بنویسم....
+ 0:11 نوشته های مریم ملک دار
امروز کارهای ثبتنام دکترا تمام شد. پس از یک استراحت یکساله تحصیلی، از اول آبان ماه دوباره شروع خواهد شد. دانشگاه و کلاس و درس و امتحان و پروژه و...
خواستههای آدمی، آنقدر کوچک است که حیف است نام «آرزو» را خراب کنیم...
پینوشت:
وقتی میگویم «زندگی من»، یعنی «این زندگی» با همهی دردها و درگیریها و پریشانیها و سراسیمگیها و شلوغیها و شوخیها و البته خوبیهاش مال من است. نه که برای تو یا همه یا هرکس. نه. فقط برای من است «این زندگی». و وقتی میگویم مال من است یعنی مسئولیت همهی آن –خوب یا بد- با من است و حاضر هم نیستم با کسی قسمتاش کنم. همین!
+ 15:14 نوشته های مریم ملک دار
این لینکها را ببینید، تا متوجه باشید در این خراب شده چه خبر است:
+ از رنجی که میبریم
+ رستگار شدیم
+ برمیگردی..
+ ....
+ ....
اینها را اتفاقی پیدا کردهام. یعنی آیپی کسی با سرچ عبارت «خدایی بتراش در خور پرستش» در وبگذر ثبت شده بود و از سر کنجکاوی باز کرده بودم. گفته بودم هم بدون هیچ ملاحظهای اینجا خواهم نگاشت!
پینوشت:
این روزها دارم از همه طرف میخورم. نوش جانم!
+ 21:17 نوشته های مریم ملک دار
۱. برگشت. تقریباْ همهاش....
همان روز که این پست را اینجا گذاشتم، تماس گرفت و با اینکه از دستم عصبانی و کلافه بود، گفت: «بیاور درستش میکنم».... گفتم که نمیشود. فرمتاش عوض شده. هارد قدیمیست. فقط گفت: «بیاور»... گفته بودم نابغهای گمانم. نه؟
جناب ح امروز در دانشگاه گفت: «چندبار سر زدم ببینم مینویسید برگشته یا نه.» ملت نگراناند لابد...
گفته بودی: غصه نخور، خودش مجبور است همهچیز را درست کندها...
شوخی که ندارد. یعنی داشته خودش را برایام لوس میکرده؟...
2. پری کوچک غمگین
بعد از آن حادثه جزأت نمیکردم بهت فکر کنم حتا. از روبهرو شدن با صورت و صوت و سکوتت بیم داشتم. نگران نگرانیهایت بودم. دلام آشوب آشفتگیای بود که ممکن بود در لحن و لبانت ببینم و ازم هیچکاری برنیاید. طاقت دیدن بیتابیها و بیقراریهایت را نداشتم/ندارم.
و حالا شکستهای شیشهای ِ این همه خیالات باطل را وقتی که از پشت گوشی دیدم هنوز کوهی و استوار. وقتی که با صدای خوشگلت گفتی: «میخام بیام پیشت مریم.... »
+ 22:33 نوشته های مریم ملک دار
توی راه برگشت به خانه مدام از خودم میپرسم: آیا حاضرم برگردم به قبل از این اتفاق. به سه روز پیش. یا یکی دو هفته پیش. شاید فکر تهیهی نسخهی پشتیبان به ذهنم بیفتد. شاید اینبار از همهچیز یک کپی، یک نسخهی دیگر، یک دومی تهیه کنم. چه شد که اینهمه خونسرد و بیتفاوت هربار به وقت دیگر موکولاش کردم؟ چه شد که آن سیدی خام روی میزم برای همیشه خام ماند؟ چه شد که اینجوری شد اصلاً؟
هنوز به خانه نرسیدهام، از شرکتی که هارد را بهشان سپردهام برای ریکاوری، تماس میگیرند و میگویند نتوانستهاند مطالب را بازگردانند. میگویند تنها چند فایل را پیدا کردهاند که نمیدانند چیست. مضطرب و کلافه میگویم تا چند دقیقه دیگر میآیم، ببینم چه میشود کرد. ور رفتن بیفایده است. هیچکدام قابل خواندن نیست. میگویند برام میفرستند جایی دیگر که امکان بازیابیاش بیشتر است. مأیوسانه خداحافظی میکنم. میم تماس میگیرد و قول میدهد که برام درستاش خواهد کرد به شرطی که غصه نخورم. خوب میدانم چیزی برنخواهد گشت. خوبتر میدانم که خدا خیلی وقت است دیگر باهام شوخی ندارد...
راستی، چرا خدا دوباره با من شوخیاش نمیگیرد؟ چرا همین الان یکجوری بهم نمیفهماند اینها همهاش یک شوخی بیمزه بوده و بس؟ چرا نمیخواهد/نمیتواند ببیند بیتفاوت و خونسردیم را حتا؟…
پینوشت:
همهچیز از دست رفت... نوشتههام. شعرهام. داستانم. موسیقی و عکسها. چهارسال شب و روز و روزگارم… بین اینهمه اما هیچکدام به اندازهی داستانم زجرآور و طاقتسوز نیست... لیلای غمگین داستانم چه میشود حالا؟… حتماً گم خواهد شد بدون من لابهلای خیابانهای این شهر…
فروغی میخواند. فروغی عجیب خوب میخواند همچنان...
سایهی یه حادثه که یه عمره با منه/ توی شهر آهنی داره خوردم میکنه...
پرندگان پشتبام را دوست دارم
دانههایی را که هر روز برایشان میریزم.
در میان آنها
یک پرندهی بیمعرفت هست
که میدانم روزی به آسمان خواهد رفت
و برنمیگردد.
من او را بیشتر دوست دارم...../ گروس عبدالملکیان
+ 0:37 نوشته های مریم ملک دار
آن از مقالههای نانو که با بیانصافی تمام، توی هر وبلاگ و سایتی کپی میشود و حتا نامی از سایت اصلی آورده نمیشود، چه برسد به نویسندهاش!
آن از ایمیلهای وقت و بیوقتی که با نام نانو وارد میشوند و غافل از اینکه شامهی من قویتر از آن است که بخواهند بوی گند افکارشان را با عطر واژههای تمیز بپوشانند.
آن از شعرهایم که به راحتی دزیده میشود و یا اشتباه گرفته میشود (+)
و حالا دردی دیگر. پستهای وبلاگ مرا تمام و کمال کپی/پیست میکنند و حتا به روی مبارک هم نمیآورند یک منبعی زیر نوشته بیاورند و...
چه راحت!
چه راحت کلماتم، خوابهایم، کابوسهایم، رنجهایم، رویاهایم، خیالهایم و زندگیام در این فضای بیدر و پیکر، به تاراج میرود. و تو هیچ مفری نداری. نه تاب نبرد با بلاهت، نه حوصلهی توضیح خواستن و شنیدن، و نه حتا... جز این که روزی خاموش، بگذاری و بگذری...
پینوشت:
اگر این عمل یکبار و یکجا بود، اینهمه درد نداشت. اما وقتی دزدیدن میشود یک رویه، یک روش، یک عادت، دیگر جایی برای صبر و سکوت باقی نمیماند. اینبار، چنانچه توضیح قابلعرضی نباشد، بدون هیچ ملاحظهای آدرس وبلاگهای موردنظر را اینجا خواهم نگاشت!
+ 21:40 نوشته های مریم ملک دار
زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.
من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سال بد دررسید...
و من ستارهام را یافتم
من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی؛
و این همهی اعترافهاست...
من به خوبیها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبیها نگاه کردم
چرا که تو خوبی
و این همهی اقرارهاست، بزرگترین ِ اقرارهاست
من به اقرارهایم نگاه کردم
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم
و برای همین راست میگویم
نگاه کن:
با من بمان!
هوای تازه/ احمد شاملو
+ 22:17 نوشته های مریم ملک دار
بعد فقط میگویم: «برای از بین بردن دیگری، یا دستکم کشتن روح او، راههای گوناگونی وجود دارد، و در سراسر دنیا پلیسی نیست که از اینجور قتلها سردربیاورد. برای اینطور قتلها یک کلمه کافیست، فقط کافیست بهموقع صراحت کلام داشته باشی یا لبخند بزنی. کسی نیست که نشود با لبخند یا با سکوت نابودش کرد.
مسلماً همهی این قتلها به کُندی صورت میگیرند. کنوبل ِ عزیز، تا به حال فکر کردهاید ببینید چرا اکثریت مردم اینقدر دوست دارند از قتلهای درست و حسابی، قتلهای ملموس و قابلاثبات سردربیاورند؟ خب معلوم است چرا: چون ما معمولاً قتلهای هر روزهی خودمان را نمیبینیم. این است که اگر یکبار گلولهای شلیک بشود، خونی راه بیفتد، یا یکی با اسم واقعی به قتل برسد، و نه فقط با سکوت همسرش، در آن صورت خیالمان راحت میشود. خوبی زمانهای گذشته، مثلاً دورهی رنسانس، در همین بود. آنوقتها آدمها خصلت خود را در عرصهی عمل بروز میدادند. ولی امروزه روز همهچیز در درون آدمها رخ میدهد... و کنوبل ِ عزیز، برای توضیح قتلی که در درون شخص به وقوع پیوسته است به وقت نیاز است، وقت فراوان!»
میپرسد: «چقدر؟»
«ساعتها و روزها.»
اشتیلر/ ماکس فریش/ علی اصغر حداد
+ 1:13 نوشته های مریم ملک دار
