از شعرهای بلند ِ منتشرنشدهام...
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391
زندگی چیزی نبود جز دلشورهای مداوم..
جز سفرهای رنگین،
و من میهمان ناخواندهای
که هیچسهمی برایاش کنار نگذاشتهاند..
غمگینام..
غمگینام، چون گنجشکی که در زیر باران یک بعدازظهر نشسته و
به کوچ برندگان مینگرد
که دور میشوند..
که
د
و
ر
میشوند..
ما دور افتادهایم
ما از آن تعریف سادهی خوشبختی بسیار دور افتادهایم
و رویا،
که روزی خیال میکردیم تعبیر خواهد شد
تنها، حباب رنگی بزرگی بود
که به اشارهی انگشتی
در هم شکست...
آی مرگ!
دستان سردت را بر پیشانی ِ خستهام
بگذار
که این تب
فروکش کند...
+ 11:16
جز سفرهای رنگین،
و من میهمان ناخواندهای
که هیچسهمی برایاش کنار نگذاشتهاند..
غمگینام..
غمگینام، چون گنجشکی که در زیر باران یک بعدازظهر نشسته و
به کوچ برندگان مینگرد
که دور میشوند..
که
د
و
ر
میشوند..
ما دور افتادهایم
ما از آن تعریف سادهی خوشبختی بسیار دور افتادهایم
و رویا،
که روزی خیال میکردیم تعبیر خواهد شد
تنها، حباب رنگی بزرگی بود
که به اشارهی انگشتی
در هم شکست...
آی مرگ!
دستان سردت را بر پیشانی ِ خستهام
بگذار
که این تب
فروکش کند...
..مریم ملکدار..
23 نزول تدریجی / در دست انتشار
پینوشت:
جشن رونمایی کتابهای صدای تازه، مجموعهی «نام دیگر حوا / مریم ملکدار»
یکشنبه 31 اردیبهشت
ساعت 5:30 عصر
تهران، شهرک غرب، فرهنگسرای ابنسینا
+ 11:16
به مناسبت روز مادر!
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
من هیچوقت مادر نخواهم شد...
از فرایند نهماههی بارداری، نه فقط به خاطر از ریخت انداختن تمام اندامها و از کار افتادن تمام قسمتهای خوب و پرحرکت زندگی، که به خاطر تمام روزهای این نه ماه که باید بنشینم و فکر کنم چرا سنگینی این بار را هم – مثل همهی دیگر بارها- به روی شانههای نحیفام گذاشتهاند و رفتهاند پی ِ زندگیشان، بیزارم.
از زادن، از به دنیا آوردن، از متولد کردن، از پرت کردن یک آدم دیگر – فکر کن دقیقاً یک آدم دیگر- به این دنیا، تا سر حد مرگ میترسم و میدانم که ندامت انجام این کار تا سالیان سال مرا آرام، آرام میجود و تمام خواهد کرد.
میترسم کودکام روزی ازم بپرسد: چرا به دنیایام آوردی و من هیچ جوابی نداشته باشم برایاش. یا مثل بقیه، منت نعمت حیاتی را بر سرش بگذارم که خودم هم نمیدانم چیست و دقیقاً به چه دردم خورده است!
غریزهی مادری را باور ندارم و ایثار و گذشت و مهر و فداکاری و صبر مادرانه را هم میگذارم برای دهان ِ مادرهایی که خوب از دغدغه و خطر و سختی و سنگینی حق مادر بودن آگاهاند، اما به تو هم میگویند تا تنها نباشند. تا تنها نمانند.
دیدن زنان باردار حالام را بد میکند. دلام به حالشان میسوزد. دقیقاً نمیدانم چرا (شاید چون سیستماتیک به نظر میرسد همهچیز برایام) اما اذیت میشوم از این دلسوزی.
مادر شدن یک وظیفه یا ضرورت نیست، یک انتخاب است.
از فرایند نهماههی بارداری، نه فقط به خاطر از ریخت انداختن تمام اندامها و از کار افتادن تمام قسمتهای خوب و پرحرکت زندگی، که به خاطر تمام روزهای این نه ماه که باید بنشینم و فکر کنم چرا سنگینی این بار را هم – مثل همهی دیگر بارها- به روی شانههای نحیفام گذاشتهاند و رفتهاند پی ِ زندگیشان، بیزارم.
از زادن، از به دنیا آوردن، از متولد کردن، از پرت کردن یک آدم دیگر – فکر کن دقیقاً یک آدم دیگر- به این دنیا، تا سر حد مرگ میترسم و میدانم که ندامت انجام این کار تا سالیان سال مرا آرام، آرام میجود و تمام خواهد کرد.
میترسم کودکام روزی ازم بپرسد: چرا به دنیایام آوردی و من هیچ جوابی نداشته باشم برایاش. یا مثل بقیه، منت نعمت حیاتی را بر سرش بگذارم که خودم هم نمیدانم چیست و دقیقاً به چه دردم خورده است!
غریزهی مادری را باور ندارم و ایثار و گذشت و مهر و فداکاری و صبر مادرانه را هم میگذارم برای دهان ِ مادرهایی که خوب از دغدغه و خطر و سختی و سنگینی حق مادر بودن آگاهاند، اما به تو هم میگویند تا تنها نباشند. تا تنها نمانند.
دیدن زنان باردار حالام را بد میکند. دلام به حالشان میسوزد. دقیقاً نمیدانم چرا (شاید چون سیستماتیک به نظر میرسد همهچیز برایام) اما اذیت میشوم از این دلسوزی.
مادر شدن یک وظیفه یا ضرورت نیست، یک انتخاب است.
..مریم ملکدار..
پینوشت:
مادرم را دوست میدارم اما مادر بودن را دوست ندارم...
پینوشت:
مادرم را دوست میدارم اما مادر بودن را دوست ندارم...
+ 0:5
نام دیگر حوا
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
ای بهین باغ و بهارانام تو *
چهارشنبه نهم فروردین 1391
بهار،
نام دیگر توست
وقتی که برگ برگ ِ کسالت ِ تقویمها
از نفسهای ِ حضورت
سبز میشود...
..مریم ملکدار..
پینوشت:
این روزها که میگذرد خوبام...
*حمید مصدق
+ 11:8
با جرعهای ز بوی تو از خویش میروم
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390

نام دیگر حوا / مریم ملکدار